روزهای مدام می گذرد روزهای همیشه در کنار من...

من اما تنها و شکست خورده...

یک چیزی اینجا کم است وقتی دلتنگ می شوم.

وقتی خستگی هایت را با تنهایی ات قسمت کنی عاقبت همین می شود.

وقتی افکار پوچ و بدرد نخورت را با روحت قسمت کنی عاقبت همین می شود.

سایه ات هم به تو می خندد وقتی می فهمد تو این افکار مسموم را در خودت حبس کردی...

و تو دلت می خواهد سایه ات را در دم بکشی و جنازه اش را به دور ترین نقطه شهر ببری در بالای کوه ها و هیچ کس تو را نبیند.

قبری را که سال ها برایش آماده کرده بودی پیدا کنی و تابوتش را در آن بگذاری.

چه مراسم با شکوهی!هیچ کس نیست خودتی و خودت!در دورترین نقطه نسبت به کسانی که از آنها متنفری در تاریکی مایل به روشنی بعد از غروب.

کنار کوه های بلند سکوت و سکوت و سکوت....

خدا من را نگاه می کند و دلتنگ می شود...وقتی من دلتنگ می شوم...

و اشک هایم که هربار  گل های شقایق وحشی را سیراب میکرده اند اینبار دیگر تمامی ندارند...

منبع : یادداشت های مندلتنگی
برچسب ها : سکوت ,دلتنگ ,عاقبت همین